باور به سرنوشت با هدف و رویا در تضاد است
سرنوشت و تقدیر، مثل بسیاری از مسائلی که تعریف مشخصی برایشان وجود ندارد، در لیستی قرار میگیرد که آدمی وقتی بخواهد فرافکنی کند و پروندهی کاری را ببندد و دلیلی برایش پیدا کند، از آن استفاده میکند. این دلیلتراشیها هم غیرقابل لمس است و هم تعریف درستی ندارد. بین ما شرقیها تقدیر و سرنوشت شده جزو باورهای زندگی؛ همهچیز را به گردن سرنوشت میاندازیم و راحت از آن میگذریم و در جزئیترین وقایع زندگی هم آن را دخالت میدهیم.
باورها ابزارهایی هستند که بشر بر اساس وضعیت زندگی خودش آنها را مثبت و منفی استفاده میکند. اگر باور به تقدیر بتواند جو بهتری برایت فراهم کند، آن هم برای آنچه گذشته و تمام شده، میتواند کارآمد باشد؛ افرادی که گذشتهی پرتلاطم خود را به این وسیله کمرنگ کنند و کمتر بر شکستها تمرکز کنند و سوار موقعیتهای زمان حال و آینده شوند، میشود بُعد مثبت قضیه. ولی این مسئله لبمرزی است و خیلی نزدیک است به اینکه فرد بگوید «من که همین سرنوشت را دارم»، منفعل و ناامید شود و برای آیندهاش هیچ تلاشی نکند.
در اکثر مواقع این جنبهی مثبت اتفاق نمیافتد و آدمها عملاً آن را به عنوان بهانه استفاده میکنند و از زیر مسئولیتها شانه خالی میکنند. در اکثر مواقع، باور به تقدیر و سرنوشت باعث تنبلی و احساس بیهودگی میشود. میگویند سرنوشت مثل کتابی است که از قبل نوشته شده و تلاش ما بیفایده است.
کلاً باور داشتن به تقدیر و سرنوشت در تضاد بزرگی با هدف داشتن، رویا داشتن و انگیزه داشتن قرار میگیرد. اگر ما به سرنوشت اعتقاد داشته باشیم، عملاً passion معنایی ندارد و هدف و رویا هم جایی ندارد. منفعل بودن و عدم تلاش به هر دلیلی مانند یک سم مهلک برای بشر عمل میکند.